اميرحسین جون و امیرمحمد جون و امیرعلی جونم

قصه

سلام ارمحمدجانم داره قصه میگه یکی بود یکی نبود یه مامان فاطی بود که همیشه مریض بود. امروز خیلی اذیتم کردی.صبح مید نمیرفت.منم نمیتونم بغلم کنمت و ببرن.برگشتنی هم کلید گرفتی و رفتی تو ماشین درا رو قفل کردی و آهنگ گذاشتی.به جنون رسیدم.طفلی بابابزرگ پفک آورد برات بازم درو باز نکردی.آخرش رفتم تو خونه و چند دقیقه بعدش داداش امیرحسین راضی کرد بود که شیشه رو بکشی پایین و تونسته بود در رو باز کنه خیلییی بد شدی ها. دوست دارم الان کمرم وحشتناک درد میکنه.تازه مهمون ای عید مون رفتن.عمه هات.
29 فروردين 1395

پسر نوزده هفته ای من

سلام.به گل پسر مامانی خوشگلم بالاخره جنسیتت قطعی شد.امروز سونو انومالیه.اینقدر داشتم.خدارو شکر همه چی خوب بود.دوست داریم بوووس بابا میگه میشین:سه تنگ دار
25 فروردين 1395

خدایا شکرت

سلام.بالاخره بعد چهارماه تونستم لب به برنج بزنم و خونه مامانی لوبیا پلو خوردم دیشب املت درست کردم.خوبه ها اما دقیقا بابا از دیروز دیگه ظرف نشسته و الان تو آشپزخونه یه کوه ظرف داریم.
24 فروردين 1395

بشباق

سلام به امیرمحمد نازم.خوشگلم بالاخره ختنه ات بهتر شد و امروز مهد رفتی.شبا میگی برات قصه بگم و بعدش خودتم برام قصه میگی.داداشی زودتر میخوابهی و وقتی میخوام براش قصه بگم مدام میای برقو روشن میکنی موهاشو میکشی و اذیتش میکنی.آخرشم بدون قصه میام بیرون و اونم با چشم گریون میخوابه.خداییش خیلییی مراعاتت میکنه.بعد اگه سرم تو گوشی باشه دعوام میکنی و میگی:با من حرف بزن بشباق-همون بشقاب راه بسته است!!!جلو راه بچه ها رو میگیری برای سیده زهرا قلدر بازی درمیاره امروزم میخواستی خونه مامانی بمونین و با محمدمتین بازی کنی دیروز از نیمه راه منو برگردوند که بمونین خونه بابابزرگ به دقیقه نرسید برگشتی خیلی به من و بابا و سمیهونمونه وابسته ای.دقیقا برعک...
21 فروردين 1395

هفت سال و نیم امیرحسین جان و سه سال و چهار ماهگی امیرمحمد جان و هجده هفتگی کدوسبزمون

سلام.میخوام یه اعتراف کنم.امروز از بوی پیاز داغ خونه مامان بدم نیومد!!!!! دیگه امروز یه راز به امیرحسین گفتم داداش بزرگه فهمید که یه نی نی تو راه داریم.خیلی خوشحال شد.   خدایا شکرت
17 فروردين 1395

هفت سال و نیم امیرحسین جان و سه سال و چهار ماهگی امیرمحمد جان و هجده هفتگی کدوسبزمون

سلام.میخوام یه اعتراف کنم.امروز از بوی پیاز داغ خونه مامان بدم نیومد!!!!! دیگه امروز یه راز به امیرحسین گفتم داداش بزرگه فهمید که یه نی نی تو راه داریم.خیلی خوشحال شد.   خدایا شکرت
17 فروردين 1395

ویروس لعنتی

امیرمحمد نازم.دیروز تا رسیدم اومدی بهم و از دل درد شکایت کردی و بلافاصله برگردوند.امروز صبحم همینطور تو خواب بودی و معده ساندویچ دیشب رو قبول نکرد.دوتایی حموم رفتیم و اونجا هم برگردوند.اسهال شدی.یه ویروس بد شایع شده.مامانی مواظب خودت باش.عاشقتم.
16 فروردين 1395

ویروس لعنتی

امیرمحمد نازم.دیروز تا رسیدم اومدی بهم و از دل درد شکایت کردی و بلافاصله برگردوند.امروز صبحم همینطور تو خواب بودی و معده ساندویچ دیشب رو قبول نکرد.دوتایی حموم رفتیم و اونجا هم برگردوند.اسهال شدی.یه ویروس بد شایع شده.مامانی مواظب خودت باش.عاشقتم.
16 فروردين 1395

اولین باری که کوچولومو تو خواب دیدم

سلام.کوچولویی مامان.امروز بعد از نماز صبح اولین بار تو خواب دیدم.فدات شم.تازه به دنیا اومده بودی تپل با موهای مشکی.و گفتن دختری.منم با تعجب میگفت عه سونو که گفته بود پسره.خیلی دوست دارم مامانی.هر چی باشی عاشقتم.بوووس
15 فروردين 1395