اميرمحمداميرمحمد، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 29 روز سن داره
امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 18 سال و 1 ماه و 1 روز سن داره
تولد باباتولد بابا، تا این لحظه: 47 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره
امیر علیامیر علی، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه سن داره
عقد ماعقد ما، تا این لحظه: 21 سال و 4 ماه و 21 روز سن داره
عروسیعروسی، تا این لحظه: 19 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره
تولد خودمتولد خودم، تا این لحظه: 47 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

اميرحسین جون و امیرمحمد جون و امیرعلی جونم

تاسوعا و عاشورای حسینی ۱۳۹۹

تاسوعا و عاشورای حسینی غم انگیز سال کرونایی۱۳۹۹ هم تموم شد.ایندو شب رو رفتیم م و خونه ی بابابزرگ حسابی بازی کردین.شبا هم هیات بود صندلی چیده بودن تو خیابون و هوا هم خیلی سرد بود. متین و مببن هم امسال باهاتون بودن.روز اول سیده زهرا بود و به قول امیرحسین براچی فقط سبحان نباید باشه اخه راستی دندون سبحان کوچولو هم نیش زده ان شاءالله سال دیگه کرونا نابود بشه و برگردیم به روال عادی زندگیمون راستی یه نذر غذایی هم کردم ان شاءالله سلامتی بابابزرگ و مامانی برای سال دیگه.بمونه اینجا فراموش نکنم ...
10 شهريور 1399

۲ماه تا ۴سالگی امیرعلی جان تولد مبین جان

✍️ ارسال مطلب و عکس در وبلاگ سلام عزیزای مامان. محمد مبین هم چهارشنبه ۱۸تیر به دنیا اومد و مامانی رفته خونه خاله نرگس.شما دو تا هم هر شب میرین خونه ی بابا بزرگ پنجشنبه هم عروسی سعید خاله زهرابا زهرا دایی بود.البته من و بابا یه سر زدیم و شماهاخونه خاله نرگس موندین. دوستون دارم.بووووس ...
23 تير 1399

تیر۹۹

سلام گل پسرا.خرداد تموم شده و رسما تعطیل شدین.اماااا کرونا هنوز ادامه داره.سبحان جونم چهل روزه شد این روزا پیاده روی میریم.دوچرخه سواری میکنین.یه بار هم اشترودل پختین.دوباره شیرینی نخودی پختیم. منتظر نی نی خاله نرگسیم....
7 تير 1399

تاریخ تکرار میشود

سلام عزیز دلم.امروز 7 امین سالگرد عقدمونه.دیشب شامو بیرون خوردیم.پیتزای مخصوصی که عاشقشی وای که چقدر آقا شدی و من لذت بردم.چیپس خوردنش که حسابی بهت چسبید.بهم میگی وقتی عروسی کردین من کجا بودم الکی گفتم خونه بابابزرگ .چیکار می کردم:خواب بودی.برا چی بیدارم نکردین؟تو کدام اتاق بودم و یه عالمه سوال...برگشتنی اینقدر خسته بودی که پشت شیشه عقب ماشین دراز کشیدی!ای شیطون بلا. خیلی دوست دارم مطلب بالا مربوطه به ۸سال پیش.حالا دقیقا امشب امیرمحمد همون سوالاتو که داداش امیرحسین ازمون میکرد رو تکرار کرد.مامان براچی من تو عروسیتون نبودم 🤨🤨🤨 ...
18 خرداد 1399

تولد سبحان کوچولو

سلام بچه های عزیزم.بالاخره پسرخاله سبحان دنیا اومد.روز چهارشنبه ۱۲ماه رمضان صبح دنیا اومد دو روزم تو ان ای سیو بود و بالاخره اوند خونه.امشبم رفتیم خونشون در حقیقت اولین مهمونی رفتن امسالمون بود.به خاطر کرونا فقط خونه ی دو تا بابابزرگ رفته بودیم. دو شبه امیرحسین و امیرمحمد همراه بابابزرگ میخوابن.امروز سحری خورده بودن و بعد بابا بردتشون کوه و بنه چیدن بعدن رفتن باغ م و تربچه و پیازچه برامون اورده بودن.با این احوالات امیرحسین جان روزه هم گرفته بود.این چهارمین روزیه که روزه میگیره.فداش بشم نزدیک افطار ازمون انلاین علوم هم داشت و حسابی عصبی بود. خدایا طاعات و عبادات ما رو قبول بفرما. خدایا ای بار خاله سمانه ناامید نشه ان شاءالله ...
21 ارديبهشت 1399

اسفند۹۸

امیر محمد میپرسه عقد کنن یعنی چی..بعد توضیحاتم میگه کاش بابا با یکی دیگه عقد میکرد میگم با کی؟میگه همون خانوم عینکی که تو تلویزیونه.قراره فردا نشونم بده 🤨🤨🤨🤨 الانم خواب دیشبشو برام تعریف کرد میگه تو یه جایی زندانی یه جادوگر بودم که کلید دستش بود و روی ویلچر بود.من مور مورم شد خب به خبر خوب تو این اوًاع قرنطینه کرونایی مهلا خاله فاطی ان شاءالله فردا عقد میکنه حقشه خوشبخت بشه الهی امین ✍️ ارسال مطلب و عکس در وبلاگ امیر محمد میپرسه عقد کنن یعنی چی..بعد توضیحاتم میگه کاش بابا با یکی دیگه عقد میکرد میگم با کی؟میگه همون خانوم عینکی که تو تلویزیونه.قراره فردا نشونم بده 🤨🤨🤨🤨 مهلا خاله فاطی ان شاءالله فردا عقد میکنه خب به خبر ...
20 اسفند 1398