اميرمحمداميرمحمد، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره
امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 18 سال و 1 ماه سن داره
تولد باباتولد بابا، تا این لحظه: 47 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره
امیر علیامیر علی، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره
عقد ماعقد ما، تا این لحظه: 21 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره
عروسیعروسی، تا این لحظه: 19 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره
تولد خودمتولد خودم، تا این لحظه: 47 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره

اميرحسین جون و امیرمحمد جون و امیرعلی جونم

عید غدیر و کادوی بابابزرگ به امیرمحمدجان و خوابیدن همراه خاله سمانه خونه ی بابابزرگ

عید غدیر و کادوی بابابزرگ به امیرمحمدجان و خوابیدن همراه خاله سمانه خونه ی بابابزرگ توی م...راستی بابابزرگ و مامانی نوبت اول واکسن سینوفارم رو تزریق کردن ...
10 مرداد 1400

اول مرداد۱۴۰۰ امیرحسین جان در المپیاد استعدادیابی دوچرخه‌سواری

اول مرداد۱۴۰۰.همراه بابابزرگ و مامانی رفتین م.. تا دو شب بخوابین اما تماس گرفتن که امیرحسین جان برای المپیاد استعدادیابی دوچرخه‌سواری پنجشنبه و جمعه بره.با خاله نرگس برگشتند. امیرحسین جانم چهارم شد تجربه ی خوبی بود...
10 مرداد 1400

پلیس بازی پسرا

سلام گل پسرا.امشب پرسپولیس مسابقه داشت و مثل همیشه ما خونه ی بابابزرگ رفتیم.ساعت ۱۱شب که بازی تموم شد برگشتیم.از راه پشتی اومدیم که پلیس جریمه نکنه اخه تردد بعد از ۱۰ شب ممنوعه به خاطر کرونا.پیچیم تو کوچه دیدیم پلیس وسط کوچه است.رفتیم کوچه ی بغلی.امیرحسین گفت مامان نرو بیا برگردیم از کوچه ی خودمون بریم پلیس حتما رفته.برگشتیم و ماشینو پارک کردیم و خاموش.امیرحسینم رفت تو کوچه دید بزنه اگه پلیس رفته ما بریم داخل کوچه مون.امیرمحمدم پیاده شد.یه هم امیر حسین دوید مامان نیا پلیسه دور زده داره میاد سمتمون.امیر محمدم ترسیده بود و میدوید . پلیس رسید بهمون و مشکوک نگامون میکرد. منم اخمو ماشینو روشن کردم راهنما زدم برم تو کوچه دیگه بهمون راه داد ر...
20 تير 1400

دلنوشته😔

وقتی شنیدم دایی سلمان زنگ زده و بابا گریه کرده نتونسته حرف بزنه اشکام ریخت چرا بابا اینقدر دل نازک شده امن یجیب المضطر اذا دعا و یکشف السوء...
27 بهمن 1399