اميرمحمداميرمحمد، تا این لحظه: 14 سال و 1 روز سن داره
امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 18 سال و 1 ماه و 3 روز سن داره
تولد باباتولد بابا، تا این لحظه: 47 سال و 10 ماه و 21 روز سن داره
امیر علیامیر علی، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه و 2 روز سن داره
عقد ماعقد ما، تا این لحظه: 21 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره
عروسیعروسی، تا این لحظه: 19 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره
تولد خودمتولد خودم، تا این لحظه: 47 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

اميرحسین جون و امیرمحمد جون و امیرعلی جونم

سیزده به در نود و هشت😍

مامان امیرمحمد منو دوست نداره اصلا میگم چرا داره میگی:نه عصبانی میشه الانم میگی درو ببندم استراحت کنی اماا امروز بعد نماز ظهر رفتیم م.. خونه بابابزرگ و جوحه کباب درست کردیم.باغ نرفتیم اخه برا اصغراقا سوگ بود. بعدش رفتیم همون دور و بر و لاله چیدیم و از کوه بالا رفتیم. بعدترش روی یه تپه رفتین که من نیومدم اخه امیرعلی خواب بود بعدم چایی و میوه خوردیم. خدا رو شکر خوب بود. ممنونم خدا جون. برگشتیم امیرمحمد خون دماغ شد خیلی شدید.احتمالا از بس بیرون بوده.اخه امیرحسین و امیرمحمد از ده با خاله سمیه و عمو رضا رفته بودن سیزده به در. الان همتون بیدارین.خواب ندارین.عاشقتونم.بوووس سیزده به در نود و هشت ...
14 فروردين 1398

ش ش😂

امیرعلی بعد غذا خوردن!مامان دستت درد نکنه امیرحسین،ظرف غذاتو میزاری تو سینک امیرمحمد،پلوتو حتما باید بچسبونی به ته ظرف غذات! عاشقتونم. راستی دیشب برای اولین بارامیرعلی بابا رو بیدار کرده که ببردش دستشویی.دید از ما که امیدی نیست خودش دست به کار شده ترک پوشک کنه همشم پوشکشو باز میکنه و خدا رو شکر اکثر اوقات میگه جیش کردم یعنی جیش دارم.میره دستشویی و تمام. دوستتون دارم.بووس منم دفترچه بیمم دیشب تموم شد بردم عوض کنن رسما باز بود اما کاری انجام نمیدادن گفت شنبه بیا .اسم ما دبیرا بد در رفته علنا همه تعطیلن ش ش ...
8 فروردين 1398

هفته اول سال نود و هشت

سلام عزیزای مامان.کماکان مشکل من حل نشده.دیروز ازمایش خون دادم و خدا رو شکر بتا منفی بود.حالاباید برم سونوگرافی و احتمالا کیست داشته باشم اعصابم خورده حسابی شما دو تا تا الان خونه بابابزرگ بودین.نهار اونجا دعوت بودیم.امیرعلی جانم براش نودل درست کردم خورده.بابا هم تو موده.فاز قهر گرفته وقتی من مریضم انتظار دارم درکم کنه.برعکس میشه.امشب تنهایی رفتم دکتر.تو بارون.دیدم الکی خودمو وابسته کردم کار چندان سختی نبود.برگشتنی بابا پرسید چی شد گفتم سونو نوشت گفت رفتی یعنی انتظار داشت اونم تنها برم. خیلی دپرسم دعا کنین مورد خاصی نباشه. سه تا امپول d3 هم نوشته باید بزنم. 306تومنم خرج کرم و ضدافتاب کردم. تصمیم گرفتم به پوستم برسم. اینم ا...
8 فروردين 1398

اخرین دوشنبه سال نود و هفت

سلام گل پسرا.خونه تکونی داریم.البته فعلا فقط خودم دست تنها اشپزخونه رو تکوندم.دیشب ریه هام خیلی اذیت شد.اخرش امیرحسین جان کمکم کرد.چند روزه پری عقب افتاده.اعصابم خورده.خدایا به خیر بگذره.از بس تو فکرم حالم بده امروز.البته هفته پیش منفی بود.فردا دوباره امتحان میکنم برام دعا کنین. خدایا نظر لطفت رو به ما کن بهترین تقدیر رو برامون بنویس.الهی امین ...
28 اسفند 1397

تولد من

سلام خوشگلای مامان.امروز تولدم بود و چهل ساله شدم.سه دهه تموم شد رفت پی کارش. امیرحسین جان تا وارد شد گفت مامان تولدت مبارک و منو بوسید.بعدم یه عطر یاس داد بهم.غافلگیرشدم رسما امیرمحمد جانم یه نقاشی خوشگل کشید و داد بهم از توی مدادرنگیاشم یه مداد سبز داد بهم امیرعلی جانم منو بوسید عاشقتونم.بووووووووووووووووووووووس
4 اسفند 1397