اميرمحمداميرمحمد، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره
امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 18 سال و 24 روز سن داره
تولد باباتولد بابا، تا این لحظه: 47 سال و 10 ماه و 12 روز سن داره
امیر علیامیر علی، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 23 روز سن داره
عقد ماعقد ما، تا این لحظه: 21 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره
عروسیعروسی، تا این لحظه: 19 سال و 1 ماه و 28 روز سن داره
تولد خودمتولد خودم، تا این لحظه: 47 سال و 8 ماه و 5 روز سن داره

اميرحسین جون و امیرمحمد جون و امیرعلی جونم

دل نوشته

1396/10/14 12:24
نویسنده : ماماني
329 بازدید
اشتراک گذاری

 

سلام.پسرای گل مامان.

به هفته دیگه هم گذشت.

تو این هفته امیر محمد و امیر حسین بهتر شدن😍.امیر علی چشماش قرمز و چرکی شده😔

این هفته دوره قرآن از ما بود.شب قبلش زیر گاز مهمون داشتیم😰

بابابزرگ و مامانی برگشتن.جالبه دو دست شیرینی خوری آورده مامان که منم یه دستشو داشتم.خیلی ذوق کردم.

چهارشنبه.امیرحسین رفته خونه بابابزرگ.اونجا هم کسی نبود و به آقای حسینی گفته به بابا خبر بده.بابا هم فک کرده تو مدرسه ای.تا پیداتکردیم نصفه عمر شدم😭

شبش خونه دایی علی رفتیم.من آجیل روتعارف کردم بابا ناراحت شد😔بدجور به امیر حسین گقت توبرو اونم به حرف نکرد و خلاصه گریه اش خیلی منو به هم ریخت.

اعصابم داغون شد😔😔😔همیشه خونه دایی علی یه موضوع هست که مهمونی کوفتم بشه.

البته بیشتر که دقت میکنم.همیشه تو تمام مهمونیا من استرس ناراحت شدن بابا رو داشتم و اصلا و ابدا بهم خوش نگذشته.سعی کردم دیگه به بهانه های مختلف کم کنم مهمونی رفتن رو😔😔😔

منو بخشین بچه ها.

 

نزدیک چهل سالمه ولی سر مسایل بچه گونه ناراحت میشم.حتما اگه یه روزی اینجا رو بخونین از خنده روده بر میشین😅

دوستون دارم.

بووووس.😘😘😘😘

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)