اميرمحمداميرمحمد، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 29 روز سن داره
امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 18 سال و 1 ماه و 1 روز سن داره
تولد باباتولد بابا، تا این لحظه: 47 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره
امیر علیامیر علی، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه سن داره
عقد ماعقد ما، تا این لحظه: 21 سال و 4 ماه و 21 روز سن داره
عروسیعروسی، تا این لحظه: 19 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره
تولد خودمتولد خودم، تا این لحظه: 47 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

اميرحسین جون و امیرمحمد جون و امیرعلی جونم

شمال

سلام خوشگلم فردا ان شاالله میریم سفر.خاله سمیه هم تا مشهد با ما میاد.دوست دارم.بوس
6 شهريور 1392

اولین سفر

خوشگلم داریم اولین سفرت رو میریم.پسمل خوبی باش و اذیت نکن.مریض هم نشو باشه مامانی.دوست دارم.بوس
6 شهريور 1392

مسافرت

خوشگل مامان سلام.يه 9روزي مسافرت رفتيم که بهت خوش گذشت.تو سالروز تولد 5 سالگيت به ماه قمري مسافرتمون شروع شد.روز اول خاله سميه همراهمون بود تا مشهد.يه شب هم باهامون بود به شما دو تا که خيلي خوش گذشت.همراه خاله توپ بازي ميکردين.محل اسکانمون هم دانشگاه ثامن الحجج بود.روز بعد مهدي اقا و خاله به شاهرود رفتن و شنبه صبح هم ما به سمت شمال راه افتاديم.شب اول رو گرگان بوديم.و به نهارخوران رفتيماونجا گير دادي که فندک بخريم براي بابابزرگ.هر چي هم بهت گفتم اين چيزا به درد بابابزرگ نمي خوره قانع نمي شدي..روز بعد وارد جنگل زيباي گلستان شديم.همش اصرار داشتي تو راه نگه داريم و بزني به جنگل.صبحانه رو تو جنگل خورديم .بعد به سمت ساري راه افتاديم و چون شلوغ بو...
6 شهريور 1392

اولین مسافرت

امیرمحمد مامان سلام.اولین مسافرت طولانیت رو رفتی.خدا رو شکر بچه خوش سفری بودی و اذیتمون نکردی.همیشه یه شیشه اب جوشیبده به توصیه مامانی برات داشتم و تا جایی که تونستم برات غذا درست کردم.یه وقتایی هم از غذای بیرون میخوردی.تو مشهد هم عکس تو و داداشی رو رو ام دی اف زدیم.و بگم اب بازی تو دریا رو هم خیلی دوست داشتی و یک ساعتی تو اب بودی.خدا رو شکر به نیش پشه هم حساسیت نداشتی برعکس امیرحسین.الانم خوابی وهنوز بیدار نشدی.دوست دارم یه عالمه هرچی بگم بازم کمه.
6 شهريور 1392

رنگ ماشین

خوشگلم دیشب تو اسمون دنبال ستاره قطبی شهرمون بودی.میگه ستاره ها تو شب راه رو بهمون نشون میدن .اخه شبایی که خونه بابابزرگ میخوابی بابابزرگ کلی کلاس علمی برات میذاره.و یه خرابکاری.قوطی رنگ بابابزرگ رو برداشتی قالپاق ماشینشون و باک ماشین ما رو سیاه رنگ زدی میگی خوشگل شده.خیلی دوست دارم.بوس
20 مرداد 1392

چایی شیرین

عزیز مامان سلام.دیشب تو حسینیه من و مامان دو دستی بهت غذا میدادیم خودتم یه تیکه گوشت استخونی دم دهنت گرفته بودی درس عبرتی شد برام که خارج شهر میریم حتما غذا بردارم.شیشه ابتم تموم شد مامانی توش چایی شیرین ریخته دور از چشمم بهت داده.اون یکی مامان بزرگتم دور از چشمم لیوان اب معمولی خودشو به خوردت داد. خیلی دوست دارم.بوس
20 مرداد 1392

یه عالمه سوال

خوشگل مامان سلام.دیروز تموم مدت حرف تشییع جنازه و رفتن پیش خدا بود.می پرسی چرا خدا ادما رو میبره پیش خودش چه جوری میرن قبرستون یعنی چی میشه.چرا پسرش گریه میکرد.اوه یه عالمه سوال.ولی خدا رو شکر گریه نکردی.همشم چسبیده به بابابزرگ هستی.خدایا مامان و بابا رو سالم نگه دار سایه شونو از سرمون کم نکن. اخر شبی هم با دانیال رفته بودیت تو ماشین شیشه ها رو بالا کشیدین درا رو قفل از ترس یه سگ سفید.الانم با بابا داری جنگ بازی میکنی امیرمحمدم با روروئک دنبالتونه.خیلی دوستون دارم.بوس
20 مرداد 1392

عزیز مامان 4سال و 10ماهه شدنت مبارک

عزیز مامان 4سال و 10ماهه شدنت مبارک.عزیزم اندازه دنیا دوست دارم. خوشگلم دیشب خونه بابابزرگ خوابیدی.یه تفنگ اب پاش از سک سک دراورده بودی و خونه زندگیمونو خراب کردی.امااااااااا دیشب افطاری خونه مامانی بودیم.بعدش اونجا موندی اخر شبی مبگی مامان با خاله سمیه تو حیاط اب بازی کردیم هندونه خوردیم.خیلی خوش گذشت.تو که با من بازی نمی کنییییییییییییییی
20 مرداد 1392