اميرمحمداميرمحمد، تا این لحظه: 14 سال و 1 روز سن داره
امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 18 سال و 1 ماه و 3 روز سن داره
تولد باباتولد بابا، تا این لحظه: 47 سال و 10 ماه و 21 روز سن داره
امیر علیامیر علی، تا این لحظه: 10 سال و 2 ماه و 2 روز سن داره
عقد ماعقد ما، تا این لحظه: 21 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره
عروسیعروسی، تا این لحظه: 19 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره
تولد خودمتولد خودم، تا این لحظه: 47 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

اميرحسین جون و امیرمحمد جون و امیرعلی جونم

تیر۹۹

سلام گل پسرا.خرداد تموم شده و رسما تعطیل شدین.اماااا کرونا هنوز ادامه داره.سبحان جونم چهل روزه شد این روزا پیاده روی میریم.دوچرخه سواری میکنین.یه بار هم اشترودل پختین.دوباره شیرینی نخودی پختیم. منتظر نی نی خاله نرگسیم....
7 تير 1399

تاریخ تکرار میشود

سلام عزیز دلم.امروز 7 امین سالگرد عقدمونه.دیشب شامو بیرون خوردیم.پیتزای مخصوصی که عاشقشی وای که چقدر آقا شدی و من لذت بردم.چیپس خوردنش که حسابی بهت چسبید.بهم میگی وقتی عروسی کردین من کجا بودم الکی گفتم خونه بابابزرگ .چیکار می کردم:خواب بودی.برا چی بیدارم نکردین؟تو کدام اتاق بودم و یه عالمه سوال...برگشتنی اینقدر خسته بودی که پشت شیشه عقب ماشین دراز کشیدی!ای شیطون بلا. خیلی دوست دارم مطلب بالا مربوطه به ۸سال پیش.حالا دقیقا امشب امیرمحمد همون سوالاتو که داداش امیرحسین ازمون میکرد رو تکرار کرد.مامان براچی من تو عروسیتون نبودم 🤨🤨🤨 ...
18 خرداد 1399

تولد سبحان کوچولو

سلام بچه های عزیزم.بالاخره پسرخاله سبحان دنیا اومد.روز چهارشنبه ۱۲ماه رمضان صبح دنیا اومد دو روزم تو ان ای سیو بود و بالاخره اوند خونه.امشبم رفتیم خونشون در حقیقت اولین مهمونی رفتن امسالمون بود.به خاطر کرونا فقط خونه ی دو تا بابابزرگ رفته بودیم. دو شبه امیرحسین و امیرمحمد همراه بابابزرگ میخوابن.امروز سحری خورده بودن و بعد بابا بردتشون کوه و بنه چیدن بعدن رفتن باغ م و تربچه و پیازچه برامون اورده بودن.با این احوالات امیرحسین جان روزه هم گرفته بود.این چهارمین روزیه که روزه میگیره.فداش بشم نزدیک افطار ازمون انلاین علوم هم داشت و حسابی عصبی بود. خدایا طاعات و عبادات ما رو قبول بفرما. خدایا ای بار خاله سمانه ناامید نشه ان شاءالله ...
21 ارديبهشت 1399

اسفند۹۸

امیر محمد میپرسه عقد کنن یعنی چی..بعد توضیحاتم میگه کاش بابا با یکی دیگه عقد میکرد میگم با کی؟میگه همون خانوم عینکی که تو تلویزیونه.قراره فردا نشونم بده 🤨🤨🤨🤨 الانم خواب دیشبشو برام تعریف کرد میگه تو یه جایی زندانی یه جادوگر بودم که کلید دستش بود و روی ویلچر بود.من مور مورم شد خب به خبر خوب تو این اوًاع قرنطینه کرونایی مهلا خاله فاطی ان شاءالله فردا عقد میکنه حقشه خوشبخت بشه الهی امین ✍️ ارسال مطلب و عکس در وبلاگ امیر محمد میپرسه عقد کنن یعنی چی..بعد توضیحاتم میگه کاش بابا با یکی دیگه عقد میکرد میگم با کی؟میگه همون خانوم عینکی که تو تلویزیونه.قراره فردا نشونم بده 🤨🤨🤨🤨 مهلا خاله فاطی ان شاءالله فردا عقد میکنه خب به خبر ...
20 اسفند 1398

هفته اول بهمن۹۸

اولین ها همیشه به ذهن میمانند پنجشنبه هفته قبل اولین جلسه کلاس شنای امیرمحمدجانم بود.بهش خیلی خوش گذشته. امروزم امیرحسین جان بازارچه داشتن و کشک میفروخته.فعلا که کلی نسیه داده اما راضیه. امیرعلی جانم امروز برای اولین بار تنهایی خونه بابابزرگ مونده و دعوت نهار بوده.البته در کنار عشقش خاله سمیه جون ساعت ۴ که اومده بود ناراضی بود که منوببرین خونه بابابزرگ. امشبم دو تا داداشیش خونه بابابزرگ خوابیدن. دوستون دارم.بوووس هفته اول بهمن۹۸...
9 بهمن 1398