اميرمحمداميرمحمد، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره
امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 18 سال و 1 ماه سن داره
تولد باباتولد بابا، تا این لحظه: 47 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره
امیر علیامیر علی، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره
عقد ماعقد ما، تا این لحظه: 21 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره
عروسیعروسی، تا این لحظه: 19 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره
تولد خودمتولد خودم، تا این لحظه: 47 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره

اميرحسین جون و امیرمحمد جون و امیرعلی جونم

مهر۱۴۰۱

مهر امسال تموم شد خداروشکر.اولین مهر امیرعلی جان.مدرسه رو دوست داری معلمت سخت گیره پاک کن و تراش ممنوعه تو مدرسه تون دلت بازیگوشی میخواد. یه روزم تو مدرسه زمین خوردی و گوشه ی ابرو و دستت زخمی شده😔 اون خوراکیای تو عکس هم هدیه ی مامانیه واسه زود نوشتن مشقات😍 دوستت داریم عشق کوچولوی خونمون😘😘😘
17 آذر 1401

محرم۱۴۰۱

محرم ۱۴۰۱رو با مریضی مامانی شروع کردیم.فعلا کلی قرص و امپول و داروی خواب اور میخوره مامانی. خداروشکر بابابزرگ بهتره. بعد از اومیکرون که هممون گرفتیم هنوز حالشون خوب خوب نشده. بازم خداروشکرر که به خیر گذشت جیک جیک محرم۱۴۰۱...
16 مرداد 1401

احتمالا کرونا اومیکرونAB5 گرفتیم😅

به نام خدا سلام پسرای گلم.مرداد رو شروع کردیم با سنجش امیرعلی جان.که خدا رو صدهزار مرتبه شکر عالی جواب داد و نمره ی سنجشش۱۲۱بود. بابا هم به خاطر مریضیش بعد از یکماه در دومین روز معارفه اش مرخصی داشت و خونه بود.منم که کماکان مریض.برگشتنی نون داغ خریدیم که صبحانه بخوریم.بابابزرگ بهم زنگ زد که بیا مامان حالش بد شده.اورژانس اومده.سرگیجه ی خیلی شدید و همون حالت عصبی.با امیرعلی ماسک زده رفتیم اونجا و مامانی بی حال بود و دراز کشیده.طفلک بابابزرگ هم حیابی پکر و ترسیده بود.گفتم شما با امیرعلی برین دور بزنین پیاده روی.منم نهار درست کردم و خودم بی حال بودم.هوا هم ۵۰درجه و با ماسک و مانتو خیلی گرم بود.تا یک و نیم اونجا بودم و بعد برگشتیم خونمون.امیرحسی...
2 مرداد 1401

هفته ی اخر تیر ماه ۱۴۰۱

هفته ی اخر تیر بابابزرگ و مامانی بهتر شدن. اما من درگیر شدم دوشنبه شب عروسی سجاد پسر دایی مامانی بود. از سه شنبه هم رسما صدام گرفت و دو روزی که خیلی بی حال بودم و خود درمانی کردم.فعلا خودمو قرنطینه کردم تا بقیه نگیرن. مامانی دو باره دچار استرس شده و همش حالش بده. خاله سمیه و خاله نرگش هم قرنطینه ان و نمیتونن بهشون سر بزنن.منم که نمیتونم برم خدا خیر بده خاله سمانه رو شب جمعه بزور بردشون کاجستان.روز جمعه هم بردنشون م ... تا شب امیدوارم همه چی به خیر بگذره هفته ی اخر تیر ماه ۱۴۰۱...
1 مرداد 1401

دوباره کرونا اومیکرون.موج هفتم.تیر۱۴۰۱

دوباره کروناامیکرون سلام.از دوشنبه هفته ی قبل مامانی تهوع داشت و بی حال بود.بعدم حالت سرماخوردگی. روز جمعه میخواستیم بریم م. زنگ زدم بابا بزرگ گوشی رو برداشت و کفت شما از همونجا تشریف ببرین ما نمیایم.حالم خیلی بده.نافم درد میکنه همشم میگفت حالم بده دلم میخواد برم تو یه اتاق دربسته گریه کنم.منم که اشکم دم مشکم. رفتیم و با ماسک بردیمشون م. اونجا یه کم روحیه ی بابا بهتر شد و فهمیدم علایم سرماخوردگی هم دارن دوتاشون.صدای مامانی هم گرفته بود.نهار خوردیم رفتیم باغ رو آب دادیم و برگشتیم.بابابزرگ با لباس خونه رفته بود ماشینو روشن کرده بود و به باغ هم سر زده بود ولی خب برگشتنی دوباره بی حال شد.بابا مهدی هم رفته بود به اون بابابزرگ کمک کنه زود...
26 تير 1401