اميرحسین جون و امیرمحمد جون و امیرعلی جونم

آسانسور

سلامدیروز موقع افطار من و امیرمحمد میخداستیم بریم نون بخریم اولش حس کردم آسانسور خرابه برگشتیم بابا هم باهامون اومد. اما آسانسور تو همکف توقف نکرد و رفت پایین.خیلی ترسناک بود درا قفل شد و اخطار خارج شدن از مدار رو داد.دیگه تا زنگ زدیم و آتش نشانی اومد یه بیست دقیقه ای طول کشید.از اون موقع امیرمحمد خیلی ترسیده همش میگه از پله ها بریم.اون تو که بودیم هم همش میگفت تشنه جیش دارم گرم چرا درو باز نمیکنن؟ به خیر گذشت.امیرحسین که اصلا نفهمید. دوستون دارم.بووس
29 خرداد 1395

سه داداش

امیرمحمد:اوه چه شکم کلمبه ای!با دست فشار میدی میگی پایین بره.یه وقتی هم بوسش میکنی.دیشب بهم میگی به امیرعلی شیر ندی آخه جی جی بده امیرحسین:کنارم نشسته بود دستشو گذاشتم یه هو داداشش تکون خورد گفت وایییی مثل موج دریا میمونه.هامو خیلی داره
27 خرداد 1395

یازدهمین سالگرد عقد

سلام.گل ای مامان.یازدهمین سالگرد عقدمون. دوتایی تون کمک کردین و کیک پختم همراه ماقوت. بعد از دعا هم رفتیم رفاه و برا مندوتون لیوان و ظرف بچه گانه برداشتن.امیرمحمدم که هرچیزی میبینم میگه برام بخر حتی لباسشویی و فریزر😨😨😨 دشیب تو اتاق امیرحسین خوابیدم.خیلی حساس شده.بابا برا سحری کباب خریده بود و شما خواستین همون موقع بخورین طبق معمول امیرمحمد کبابش خورد و بعدش سراغ غذای تو اومده بود تو هم گریه و رفتی تو اتاقت.این اخلاقت اصلا دوست ندارم.دلم میخواد بتونی از حقت دفاع کنی . دوستون دارم.بوووس
26 خرداد 1395

کتون مثبت

سلام امیر علی جان.گلم جواب ازمایش کتون مثبت شد یعنی دیگه روزه گرفتنم برات ضرر داره خودمم متوجه شده بودم.تکون ات خیلیییی کم شده بود.اینقدر گریه کردم که نگو.خدا رو شکر آب دورت کم نشده بود.رفتم سونو 27 هفته و 6 روزه بودی.با این حساب الان وارد هفته 29میشیم.عاشقتم.بوسسس
26 خرداد 1395

ازمایش کتون

سلام.بالاخره پنج روز روزه گرفتم روز چهارم خیلیییی بد بود.بعد اطاق هرچیزی خوردم بالا اوردم و حالا امیرمحمدم پشت دره و گریه میکنه برام.روز پنجم ازمایش دادم کتون و دفع پروتیین و کشت ادرار.از دیروز تا الان خیلی کم تکون خورده امیرعلی .منو ببخش مامان.میدونم اذیت شدی.دوست دارم.بوووس
23 خرداد 1395

روزه دومین روز بدون سحری

سلام.پسرای مامان.دیشب بابا و امیرمحمد به م رفتن و من و امیرحسین خونه بابابزرگ افطار کردیم.تا دو بیدار بودین البته یه بار امیرحسین خوابید و امیرمحمد از یخچال لیوان آب سرد پر کرد و روش ریخت و طفلی رو بیدار کرد به اجبار خوابیدیم و ما هم خواب موندیم.امروز بدون سحری روزه ام.بی حالم.بیشتر نگران امیرعلی ام. چهار ساعت دیگه تا افطار مونده.خیلییی عصبی.از اون وقت خاطرات بارداری امیرحسین رو خوندم و خیلی اشک ریختم.خدایا چه دورانی بود.هیچ وقت تکرارش  نکن برای هیچ کس. خدایا خودمونو به تو میسپاریم.کمکمان کن.کاری کن من بتونم کینه و خاطرات بد رو فراموش کنم. دوستون دارم.گل پسرا آآآ.بوووس.فدات کن بشم من
19 خرداد 1395

رمضان مبارک

سلام.خداروشکر.جواب ازمایش خوب بود تازه قند ناشتا پایین هم بود. امروز روزه گرفتم خدایا به امید خودت دیشب تا سحر پسرا بیدار بودن و اولین سحری چهار نفری خوش گذشت
18 خرداد 1395

ازمایش دیابت

سلام.گل ای مامان.مشهد بهتون خوش گذشت طوری که امیرحسین میگفت هتل رو بخریم. امیرمحمد جانم پا به پای ما پیاده روی کرد.غذا هم امیرحسین مرغ و امیرمحمدم کباب سفارش میداد.منم ماست موسیر.هه هه. شنبه برگشتیم و امروزم ازمایش قند سه مرحله ای داشتم دوازده ساعت ناشتا بودم و دو مرحله بعد خوردن گلوکز.امیرمحمدم میگه مامان چسب رو بردار آزمایشگاه نرو. الانم امیرحسین همراه بابا رفته م. امیرمحمد پازل داداش رو میخواد اما بهش نمیدن چون یه بار گاز گازش کرده و پاره شدن. امیر علی جانم مدام لگدبارونم میکنه.راستی علاوه بر سیسمونی مامانی یه عالمه هم از پاساژ فردوسی و 17 شهریورش مشهد خرید کردیم برات.عشقی. دوستون دارم.بووووس ...
17 خرداد 1395

مشهد

سلام.گل ای مامان.امروز صبح ساعت شش اومدیم مسافرت به مشهد.خدا رو شکر اذیت نشدم.دوستون دارم.بوووس
11 خرداد 1395