اميرحسین جون و امیرمحمد جون و امیرعلی جونم

خونه تکونی

امیرحسین نازم سلام.عزیزم تو خونه تکونی خیلی کمک میکنی.تموم انبار بالا و کمدای بالا رو تمیز کردی.رفتی توشون و گردگیری کردی.خسته نباشی گلم
25 اسفند 1392

امیرمحمد قلدر

امیرمحمد نازم سلام.خوشگلم خیلی قلدر شدی به همه میزنی!!!گااز میگیری.تو مهد شیشه شیرت رو میبخوری با سوپ یا حلیم.امروزم برات اسفناج و عدس و ماست قاطی دادم.خوب خوردیش.
23 اسفند 1392

گوش درد

امیرحسین عزیزم سلام.خوشگلم سه شنبه بابابزرگ و مامانی به زاهدان رفتن و تو هم بدرقه اشون کردی.صبحش ساعت 6 بیدارم کردی که گوشت درد میکنه.جیگرم دوباره گلو و گوشت ملتهبه.بهت بروفن دادم دردت کم شد.اما داری آنتی بیوتیک قوی می خوری.خیلی دوست دارم.بوس
21 اسفند 1392

امیرمحمد عزیزم 1 سال و 4 ماه دارد

خوشگل نازم 16 ماهگیت مبارک.عزیزم امروز تو مهد عکس عید گرفتین.تکی و یکی هم با داداشیت. خیلی مستقل راه میری.سه چرخه داداشی رو سوار میشی.تو رنگ کاری بابابزرگ آتیش سوزوندی.متاسفانه همش زمین میخوری و چونه ات خراش برداشتی.خیلی دوست دارم.بوس
17 اسفند 1392

تبلت

امیرحسین گلم سلام.چند روزه میگی:مامان برام لبتاب بخره.عیدی بابا بهم تبلت بده مامانی هم ماشین شارزی.البته بابابزرگ رو دوست نداری چون معتقده مامانی لوست کرده و باید از یکی حساب ببری.امروز به زهرا جون گفتم تا مضرات لپ تاب رو بهت بگه.امیدوارم قانع شی.کماکان بهم وابسته ای و شب باید پهلوت بخوابم.تازگیا از اتاق تاریک هم میترسی.با هم برق رو روشن میکنیم ولی ترست هست.امروز یه شلوار مردانه خوشگل برات خریدم.واسه داداشی هم بلوز شلوا.اما به ساپورتم میگی:قدیمیه!!!
17 اسفند 1392

امیرمحمد احساسی مامان

سلام عشق مامان.امیرمحمد نازم خیلی دوست دارم.منو ببخش اگه خونه بابابزرگ باهات دعوا کردم.آخه دمپایی رو برداشتی و تو دهنت کردی منم تا دیدمت داد زدم:بیییییییشعور از دهنم در رفت و تو اول لب پایینتو ورچیدی و بعد یه مدت گریه کردی.انتظار نداشتی دعوات کنم.البته یک ثانیه بعد تو بغلم خندیدی.خیلی دوست دارم.
16 اسفند 1392

فشار8

یکشنبه:انگار یکی منو از پهلو گرفت و پنج دور چرخوند.خوب شد بیدار نبودم. و بعد سرگیجه لعنتی و حال تهوع شدید.بیمارستان و فشار 8 روی 6 و سرم زدن و آمپولای یک شب درمیون.خدا رو شکر بهترم
11 اسفند 1392

آزمایش

سلام خوشگلای مامان چهارم اسفند تولدم بود و 35 ساله شدم.شبش فست فود رنکو رفتیم و امیرمحمد حسابی آتیش سوزوند آخر شبی هم اینقدر فشفشه بازی کردین که نگو.خیلی دوستون دارم. اما پنجشنبه آزمایشای کلی رو دادم.آخه وزن مامان خیلی کم شده از 64 رسیدم به 54 حدود 10 کیلو کم شدم.البته یه مقداریش مال سرکار رفتنه.ترم جدید دانشگاه هم بچه های کارشناسیند و خیلی کار میبره.تیزهوشانم که جای خود داره.این وسط اعصاب بابا هم خرابه به خاطر عمو محسن کلی غصه میخوره و ناراحتی اونا هم بی تاثیر نیست. از طرفی سینه چپم تیر میکشه که از بس مریضی ناجور زیاد شده منم تو فکر افتادم.حالا تا ببینیم چی میشه برا مامان دعا کنین.بعدشم پارک رفتیم و امیرمحمد و امیرحسین حدود دوساعت بازی ...
10 اسفند 1392

نمکدون مامان

و اما امیرمحمد نازم.خدا رو شکر پات خوب شده.با امیرحسین بازی میکنین اشک همو در میارین.خاله نرگس عاشق غذا خوردنته با دهن بسته چیز میز می خوری.الانم سه تایی حمومین.اینقدر که التماس کردی بابا حموم بردتون.هر چیزی که بخوای اینقدر اشاره میکنی و منو دنبالت میکشونی تا بهت بدم.عاشق عکس دو نفری تو و امیرحسینی که امسال تو مشهد گرفتیم.عاشق نمکدونای تزیینی عهستی که دوستم فرناز برام کادو داده بود.عاشق کفش پوشیدنی و اینکه مستقل بری دستشویی و کفش بپوشی و بعد هم بشورمت.کلا عاشق آب بازی هستی.راستی آرشیو وبلاگ رو دید میزدم دقیقا همین موقع عا داداشی هم بشکن بشکن داشته پس ملالی نیست.عاشقتم.بوس
2 اسفند 1392